تبليغاتX
دل بی آرزو کم آفریدند...

دل بی آرزو کم آفریدند...

احوالاتم در سومین فصل سال

همچون سومین حرف اسمم،شدت گرفته اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:29  توسط محمدرضا  | 

 

این روزها که می گذرد، همگی جمعه اند

من دلم پنجشنبه می خواهد

یعنی دیروز

ولی دیروز هم که جمعه بود

من دلم پنجشنبه می خواهد

ولی نمی توانم شش روز منتظر بمانم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:3  توسط محمدرضا  | 

بار اول من بودم و نیمکت و سیگار
نیمکت تحمل می کرد و سیگار می سوخت
این بار
نیمکت تحمل نداشت؛جازد
بار سوم یعنی بار آخر
باری که سیگارخواهد سوخت
اما در حسرت آمدن پسرک
به سوپر مارکت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:50  توسط محمدرضا  | 

من سه سالم پر شد و تو با ارفاق سه ماه
من تو را از خود می دانم و تو با ارفاق عمرا
من دوستت دارم و تو با ارفاق شاید
من برایت می میرم و تو با ارفاق هرگز
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 18:34  توسط محمدرضا  | 

قدیم ها همه چیز معلوم بود
سر کلاس تیکه ای می انداختی
همه می خندیدند
دو خط کش
می ارزید
الان
بعد از یک ماه ازتصادف
نمی دانم خوشحال زانوام باشم
یا ناراحت زانو شلوارم
در محلی دویست بار فوتبال بازی کرده ام
اما از آنجا فقط
نیمکتی مانده در ذهنم
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:3  توسط محمدرضا  | 

معلم مساله ای طرح می کند
همان سوال قدیمی
جوابش هم همان است
بیست و دو
معلم به راه حل نمره می دهد
فهمیدم
شک ندارم
یازده ضرب در دو
بیست و دو
در غیر این صورت
سوال
سرکاریست
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:10  توسط محمدرضا  | 

زمانی که خداوند فرمودند آدم است اشرف مخلوقات
حواسشان بود که انسان خوب و بد دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:32  توسط محمدرضا  | 

باور کن دردناک است
تو تمام دلخوشی منی و
من
تمام پشیمانی تو
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:11  توسط محمدرضا  | 

تلفن را قطع می کنم
بی رمق به خانه می روم
شب اخبار می گوید:
از فردا
توده ی هوای سرد
از غرب
به جنوب خواهد رسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:58  توسط محمدرضا  | 


خورشید دیگر نمی تابد
گمانم
هوای آدم برفی ها را دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط محمدرضا  |